محمد ابراهيم آيتى

512

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

گوسفندان بوده‌ام و اين گوسفندها نزد من امانت است ، اكنون چه كنم ؟ رسول خدا گفت : گوسفندان را رو به قلعهء صاحبشان بزن تا به آنجا بروند . « أسود » برخاست و مشتى ريگ بر گرفت و به روى گوسفندها پاشيد و گفت : نزد صاحبان خود برويد كه من به خدا قسم : ديگر با شما همراهى نخواهم كرد . گوسفندان چنان كه گوئى كسى آنها را مىراند ، فراهم گشته و داخل قلعه شدند . سپس « أسود راعى » براى جنگ با اهل همان قلعه پيش تاخت تا به همراهى با مسلمانان جنگ كند و در همان حال سنگى به وى اصابت كرد و او را كشت ، در حالى كه هنوز يك نماز هم نخوانده بود ، بدين گونه اسلام او را رستگار ساخت . نام اين غلام سياه حبشى را « أسلم » نوشته‌اند و ضمن شهداى « خيبر » نام برده شده است . داستان شيرين حجّاج بن علاط سلمى پس از آن كه فتح « خيبر » به انجام رسيد ، « حجّاج بن علاط سلمى بهزى » [ 1 ] گفت : اى رسول خدا ! مرا در مكّه مالى است نزد همسرم : « أمّ شيبه » دختر « أبو طلحهء عبدرىّ » ( مادر معرّض بن حجّاج [ 2 ] ) و مالى هم كه نزد بازرگانان مكه پراكنده است ، پس مرا اذن ده تا : براى وصول كردن آن بروم و ناچار دروغى هم خواهم گفت . رسول خدا گفت : بگو . « حجّاج » مىگويد : رهسپار شدم تا به مكّه رسيدم ، در « ثنيّة البيضاء » مردانى از قريش را ديدم كه در جستجوى به دست آوردن اخبار هستند و چون خبر

--> [ 1 ] - حجّاج : پدر نصر است كه در زمان خلافت عمر به علت زيبائى فوق العاده به دستور خليفه به بصره تبعيد شد ( ر . ك : طبقات ابن سعد ، ج 3 ، ص 285 ، چاپ بيروت 1387 . م . ) . [ 2 ] - ابن اثير در أسد الغابه « معرّض » را پسر « علاط » ، و برادر « حجّاج » نوشته است ( ج 4 ، ص 396 . م . ) .